تبليغاتX
وبلاگ مخصوص عشاق سینما
كسي آن بالا مرا دوست دارد

این بادداشت پیش از این در ماهنامه فیلم‌نگار به چاپ رسیده است.

خلاصه داستان فیلم تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس نشان‌دهنده این است که قرار است با یک اثر جاسوسی روبه‌رو باشیم. حتی اگر فیلم را ببینید، متوجه می‌شوید که فضاسازی و حال و هوای صحنه‌ها به گونه‌ای است که پیش از هر چیز، تریلرهای جاسوسی دهه هفتاد را به یاد می‌آورد. اما فیلمنامه‌نویسان فیلم به تبعیت از کتابی که فیلمنامه را بر اساس آن نوشته‌اند، رویکردی پلیسی  کارآگاهی را برای روایت داستان در پیش نوشته‌اند. بنابراین برای تحلیل چنین فیلمنامه‌ای، باید برویم سراغ الگوهای کلیدی این نوع فیلم‌ها تا ببینیم چه عناصری از الگوهای اساسی فیلم‌های کارآگاهی در فیلمنامه تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس رعایت شده‌اند و چه الگوهایی دچار تغییر شده‌اند و نهایتاً این که چه عواملی باعث شده تا تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس به فیلمی این‌چنین پیچیده تبدیل شود؟ فیلمی که حتی دریافتن خلاصه داستان آن هم در مرتبه اول تماشا کار بسیار دشواری است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:25  توسط سید آریا قریشی  | 

الف) http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=5779:-72-1&catid=66:worldreviws&Itemid=62

تولد آل پاچینو در کافه سینما-1: به مناسبت 72 سالگی سلطان بازی‌سازان: چهار دهه: وقتی لذت می‌برد و قید و بندها را می‌شکند

شايد تلاش براي تقسيم بندي كارنامه هنري پربار بازيگر بزرگي چون آل پاچينو، پوچ و بي معنا به نظر برسد. ولي با نگاهي كلي به چهار دهه حضور پرقدرت آل پاچينو در سطح اول سينماي جهان، مي‌توان شاه‌نقش‌هاي بازيگري او را به سه دسته تقسيم كرد.

در اولين مرحله، كه نقش‌هاي مهم دهه هفتاد او را دربر مي‌گيرد، پاچينو بهترين نقش‌آفريني‌هايش را در قالب جواني به تصوير كشيده كه پاكي و معصوميت دروني‌اش، در جوار جامعه يا محيطي بي رحم از بين مي‌رود. پرسوناي اين مرحله از دوران بازيگري پاچينو، در اولين فيلم مهمش، «وحشت در نيدل پارك» (جري شاتزبرگ، 1971) شكل گرفت. در اين فيلم، روند حركت پاچينو و كيتي وين به سمت اعتياد و نابودي، آن هم در دوره‌ای که جنگ ویتنام تأثیر مهیبی بر جامعه آمریکا گذاشته بود، بسیار معنادار بود. بابی (پاچینو) در «وحشت در نیدل پارک» بیش از این که یک خلافکار خبیث باشد، یک جوانک قربانی به نظر می‌رسید. فرانسیس فورد کاپولا این بعد از حضور پاچینو را خیلی خوب تشخیص داد که او را برای ایفای نقش مایکل در «پدرخوانده» انتخاب کرد. در «پدرخوانده» (1972) و «پدرخوانده 2» (كاپولا، 1974) پاچينو در نقش جواني ظاهر مي‌شود كه روند استحاله آمريكا را در سير حركت او از يك سرباز وفادار و برجسته به يك قاتل بي‌رحم، مشاهده مي‌كنيم. نکته کلیدی شخصیت مایکل در این دو فیلم این است که ورود او به حوزه جنایت، به هیچ وجه اختیاری به نظر نمی‌رسد. مایکل به خاطر اتفاقاتی که برای خانواده کورلئونه رخ می‌دهد، ناچار است تا به یک جنایتکار تبدیل شود. او باید آدم بکشد تا خانواده‌اش را حفظ کند. برای بازی در نقش چنین انسانی، چه کسی بهتر از پاچینو؟ در «سرپيكو» (سيدني لومت، 1973) پاچینو نقش پليسي را دارد كه در برابر سيستم فاسد و رشوه‌گير مافوق خود ايستادگي مي‌كند و در نهايت تا پاي نابودي پيش مي‌رود. او تسلیم خواسته‌های محیط اطراف نمی‌شود. اما به جایی می‌رسد که دیگر انگار هیچ‌کس را در اطرافش نمی‌شناسد. همه ارزش‌های اولیه، برای او رنگ باخته‌اند. او باز هم یک قربانی است. در «مترسك» (شاتزبرگ، 1973)، پاچينو جوانك معصومي بود كه فشار وارده در طول فيلم، او را از شرايط رواني طبيعي خارج مي‌كرد. در یک سکانس گویا، پاچینو به شدت از یک همجنس‌گرا کتک می‌خورد. لیونل «مترسک»، کودکی بی‌پناه است که اگر پشت و پناه محکمی نداشته باشد، به سرعت از بین می‌رود. در «بعدازظهر سگي» (لومت، 1975) داستان سرقت يك بانك، فرصتي است براي نمايش نابودي نسلي كه اوج جواني‌اش را در جنگل‌هاي ويتنام گذرانده بود و حالا توسط سيستم، همچون تفاله‌اي به دور انداخته مي‌شد. نگاه‌های پایانی سانی (پاچینو)، زمانی که همه چیز برای او به پایان رسیده، شاید بهترین استفاده‌ای به شمار برود که یک کارگردان تا آن روز از معصومیت غریب چشمان او کرده بود.

در دوره ي دوم، كه از انتهاي دهه هفتاد آغاز مي ‌شود و طولاني‌ترين (و به زعم نگارنده) پربارترين دوره بازيگري پاچينو به شمار مي‌آيد، او متخصص بازي در نقش آدم‌هاي بي‌پروايي بود كه در زندگي كاري و شخصي‌شان، به يك اندازه جسورند و بي‌توجه به موانع پيش رو، حركت خودشان را ادامه مي‌دهند. در اين دوره، شخصيت‌هايي كه توسط پاچينو جان می‌گرفتند، به خاطر بي‌پروايي‌شان، داراي فرديت و تشخصي مي‌شدند كه آن‌ها را از محيط اطرافشان متمايز مي‌ساخت. «... و عدالت براي همه» (نورمن جويسن، 1979)، در بين فيلم‌هاي پاچينو، حالت بينابيني دارد و انگار پلي است كه به وسيله آن، پاچينو از مرحله اول بازيگري‌اش وارد دوره دوم شد. از يك طرف، شخصيت اصلي فيلم «... و عدالت براي همه»، سرپيكويي ديگر است. كارمندي كه در برابر سيستم مافوقش مي‌ايستد و تاوان كارش را نيز پس مي‌دهد. اما آرتور كركلند در انتهاي «... و عدالت براي همه»، مقصر اصلي را رسوا مي‌كند، حتي اگر به قيمت از دست رفتن كارش تمام شود. در نماي پاياني فيلم، او را تنها روي پله‌هاي ساختمان دادگاه مي‌بينيم تا تمايز او و محيطش بيشتر مشخص شود. «سرپيكو» هم داراي چنين پاياني بود. فرانك سرپيكو به همراه سگش در حاشيه خياباني نشسته بودند و مردمي كه او را نمي‌شناختند، از كنارش رد مي‌شدند، بدون اين كه حتی نيم‌نگاهي به او بيندازند. با این وجود بر خلاف «سرپیکو»، این بار در پایان «... و عدالت برای همه»، آرتور کرکلند نه تنها ارزش‌هایش را از دست نداده، بلکه آن‌ها را در اواخر فیلم به خوبی به همه نشان داده است. طغيان پاچينو در سكانس دادگاه «... و عدالت براي همه» را مي‌توان در حكم آغاز دوران دوم كاري او دانست. در «گشت‌زني» (ويليام فريدكين، 1980)، او نقش پليسي را ايفا مي‌كرد كه آن قدر بي‌پرواست كه براي يافتن يك قاتل با گرايشات جنسي غيرمعمول، خودش را در نقش يكي از هم‌پالگي‌هاي او درمي‌آورد و وارد دسته‌ آن‌ها مي‌شود. از طرف دیگر، برايان دي‌پالما براي بازسازي فيلم «صورت زخمي»، كلاسيك گنگستري هاوارد هاكس، احتمالاً هرگز نمي‌توانست بازيگري بهتر از آل پاچينو انتخاب كند. پاچينو به ويژگي‌هاي شخصيتي توني مونتانا، كمي خشونت و اغراق در حركات را اضافه كرد و نتيجه، كاراكتري شد كه با جسارت تمام سعي مي‌كرد قيد و بندها را از پايش باز كند، اما سرانجام همان عواملي كه بندهاي قبلي را گشوده بودند، او را به نابودي كشاندند. در «انقلاب» (هیو هادسن، 1985)، پاچینو در نقش یک آدم عادی ظاهر شد که همه تلاشش را می‌کرد تا اندک داشته‌هایش (و در درجه اول، ‌هویتش) را حفظ کند. اما نتیجه اصلاً خوب از آب در نیامد. شاید به این دلیل که پاچینو هنوز در مرحله‌ای قرار نداشت که مناسب بازی در نقش یک «آدم معمولی» باشد. او در هر فیلمش باید نقش کسی را بازی می‌کرد که از دیگران متمایز بود. در «درياي عشق» (هارولد بكر، 1989)، پاچينو پليس وظيفه‌شناس و منضبطي بود كه براي حل يك پرونده جنايي، ناچاراً ژست بي‌خيالي و بي قيد و بندي به خودش مي‌گرفت و همين كار كم‌كم روي زندگي شخصي‌اش هم اثر مي‌گذاشت. در «پدرخوانده 3» (كاپولا، 1990) مرز بين كار و خانواده بيش از هميشه براي مايكل كورلئونه از بين رفته است. مايكل در اوج دوران كاري خود قرار دارد. ولي از آن سو تكليفش با زندگي شخصي‌اش روشن نيست. در «گلن گري گلن راس» (جيمز فولي، 1992)، ريكي روما (با بازي پاچينو) از همه كارمندان آن بنگاه معاملات املاك، فردگراتر، بی‌پرواتر و صريح‌تر است و در نهايت به طرز كنايه‌آميزي اوست كه گليم خودش را از آب بيرون مي‌كشد. كلنل كور «بوي خوش زن» (مارتين برست، 1992)، آن قدر تكرو است كه دوست ندارد جوانك همراهش، دستش را بگيرد و نهايتاً به تنهايي از عرض خيابان عبور مي‌كند! در فيلم «راه كارليتو» (دي‌پالما، 1993)، كارليتو بريگانته مي‌خواهد از گذشته پر شر و شورش فاصله بگيرد و زندگي آرام و محتاطانه‌اي را آغاز كند. اما اصل او همان زندگي بي قيد و بند گذشته‌اش است و او را گريزي از اين زندگي نيست. اين بي‌پروايي و تمايز كاراكترهاي آل پاچينو از محیط اطراف تا جايي پيش رفت كه در فيلم «وكيل مدافع شيطان» (تيلور هكفورد، 1997)، پاچينو در نقش شيطان (احتمالاً بي قيد و بند ترين كاراكتر تاريخ!) ظاهر شد. جان میلتون در این فیلم با اطمینان می‌گفت قرن بیستم متعلق به اوست و پاچینو با چنان اطمینان و استحکامی این جمله را می‌گفت که تن آدم می‌لرزید! در اين ميان، مايكل مان احتمالاً بيشتر از هر كس ديگري، قابليت پاچينو براي درخشش در چنين نقش‌هايي را دريافته بود. بنابراين نقشي را به پاچينو سپرد كه انگار اختصاصاً براي او نوشته شده بود. كاراكتر وينسنت هانا در «مخمصه» (مان، 1995)، جامه‌اي بود كه براي قامت پاچينو دوخته بودند و اين‌گونه شد كه پاچينو يكي از بهترين بازي‌هاي خود را در قالب نقشي آفريد كه از قضا بيشترين نزديكي را به ويژگي‌هاي دوران دوم بازيگري او دارد. با همان تند و تيزي و به هم ريختگي و آشفتگي زندگي شخصي‌اش و از آن سو، هوشمندي و قاطعيت كاري او و تأثير ناگزيري كه اين دو بر هم مي‌گذارند. (كه رد همه اين ويژگي‌ها را مي‌توان از زمان فيلم‌هاي قبلي پاچينو، از جمله «صورت‌زخمي» و «درياي عشق» و «پدرخوانده 3» دنبال كرد).

انتهاي دهه 90 را مي‌توان پايان دوران دوم بازيگري پاچينو دانست. در اين مرحله هم مايكل مان با فيلم «افشاگر» (1999)، تأثير به‌سزايي در تغيير مسير پاچينو داشت. نماي پاياني اين فيلم، كه در آن پاچينو از كارش در تلويزيون كنار مي‌كشد و از آن در گردان خارج مي‌شود، را شاید بتوان آغاز دوران سوم بازيگري او دانست. پاچينو در اين دوره، بهترين بازي‌هايش را در نقش آدم‌هايي انجام داد كه به آخر خط مي‌رسند و در مقابل فشار محيط يا تقدير، تاب مقاومت ندارند. آدم‌هايي كه انگار هر چه بيشتر دست و پا مي‌زنند، بيشتر فرو مي‌روند. اشخاصي كه در مسير حركت‌شان (كاري يا شخصي) دچار لغزشي مي‌شوند و اين لغزش در نهايت منجر به تباهي آن‌ها مي‌شود. نقش لوئل برگمن در «افشاگر» البته به طور کامل متعلق به دوره سوم بازیگری پاچینو نیست و حالتی بینابینی دارد. اما از سال 2002 است که ماجرا عوض می‌شود. در «بي خوابي» (كريستوفر نولان، 2002)، مرگ ويل دورمر در پايان ماجرا، حالتي تقديري و آگاهانه دارد. از آن دست اتفاقاتي كه تماشاگر از اواسط فيلم متوجه وقوع آن مي‌شود و فقط آرزو مي‌كند چنين اتفاقي در پايان رخ ندهد. کارآگاه ویل دورمر اشتباه مرگباری انجام داده و باید تقاص این کارش را پس بدهد. در «مردمي كه مي‌شناسم» (دانيل آلگرانت، 2002)، آل پاچينو وكيل مجرب و كاركشته‌اي است كه براي يك شب مسئوليت خطیری را مي‌پذيرد و تاوان آن را پس مي‌دهد. در «تازه‌كار» (راجر دونالدسون، 2003) هم قضيه چيزي جز اين نيست. ورود آن مأمور تازه‌كار به بازي‌هاي خطرناك، فرجامي جز سرنوشت نهایی والتر برك باقي نمي‌گذارد. در «تاجر ونيزي» (مايكل رادفورد، 2004) حتي دختر شايلاك يهودي هم عليه رسم و رسوم او عمل مي‌كند تا شايلاك به اين بينديشد كه در مسير پرورش دخترش، دچار چه خطا يا اشتباهي شده كه كار به اينجا كشيده است. در نهايت هم در آن نماي به‌يادماندني، مي‌بينيم كه او ديگر نه در ميان مسيحيان جايي دارد و نه در بين يهوديان.

در سال‌هاي اخير، اوضاع کمی پیچیده‌تر شده است. پاچينو در این سال‌ها دو سه بار سعي كرده تا كاراكترهايي از جنس دوره‌های قبلی بازيگري‌اش را جان ببخشد. اما نتیجه عملاً به کاریکاتوری از دوران اوج بازیگری او تبدیل شده است. (از جمله «88 دقیقه» (جان آونت، 2007)، «قتل عادلانه» (آونت، 1008) و «پسر هیچ‌کس» (دیتو مونیتل، 2011).

این روزها به نظر می‌رسد پاچینو بی قید و بند تر از همیشه، نقش‌هایش را در فیلم‌های سینمایی انتخاب می‌کند و به هیچ وجه سخت‌گیری همیشگی را ندارد. بازی او در نقش خودش در فیلم «جک و جیل» (دنیس دوگان، 2011)، سرانجام کار را به جایی رساند که کابوس همه طرفداران او بود: دریافت جایزه تمشک طلایی. اما به نظر می‌رسد برای پاچینو هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست. او در «جک و جیل» آشکارا اسطوره خودش را مورد تمسخر قرار می‌دهد. به سکانسی توجه کنید که آدام سندلر، مجسمه اسکار پاچینو را می‌شکند، یا جایی که پاچینو با یکی از جملات معروف و تأثیرگذاری که در «پدرخوانده 2» گفته بود، شوخی می‌کند، یا رقص پایانی پاچینو در این فیلم. چنین اقدامی یکی از خطوط قرمز تمشک طلایی است و مسلماً در رسیدن تمشک طلایی به پاچینو نقش مهمی ایفا کرده است. انتخاب‌های پاچینو در سال‌های اخیر صدای خیلی از طرفداران او را درآورده است. اما چه باک وقتی خود پاچینو از کارهایش لذت می‌برد و بی‌توجه به قید و بندهایی که به دست و پای هر بازیگر شناخته شده‌ای بسته است، نقش‌هایش را انتخاب می‌کند؟!



ب) 

1) آل پاچینو! اولین باری که عاشقت شدم، وقتی بود که اتفاقی سکانس آخر مخمصه رو دیدم. فکر کنم سال 77 بود. قبل از این حرف‌ها بود که عشق‌های سینماییم رو پیدا کنم. وارد اتاق شدم و دیدم سکانس آخر مخمصه داره پخش می‌شه. موش و گربه بازی شما و رابرت دنیرو. اون وسطا بود که یه لحظه برگشتی سمت دوربین و یه لحظه انعکاس گذرای چشمانت از لنز دوربین و قاب تلویزیون رد شد و رفت تو وجودم. دنیا تو اون لحظه از حرکت ایستاد و من برای اولین بار احساس کردم که یه نفر رو تو سینما پیدا کردم که می‌تونم بپرستمش. بعدها بود که بقیه فیلم‌هات رو دیدم. از وحشت در نیدل پارک گرفته تا تو جک را نمی‌شناسی. مثل همیشه، غریزه‌ام تو لحظه حساس کاملاً درست عمل کرده بود...
2) تو وحشت در نیدل پارک به کیتی وین گفتی: می‌خوام با تو ازدواج کنم. می‌خواستی خلافکار باشی. اما ته چهره‌ات معصومیتی بود که نمی‌شد پنهانش کرد. تو پدرخوانده به جان کازال گفتی: فردو! تو برادر بزرگمی و من دوستت دارم. اما هیچ‌وقت جلوی خانواده‌ات، طرف کس دیگه‌ای رو نگیر! پس تو هم اصولگرا بودی! تو مترسک، از باجه تلفن پریدی بیرون و به جین هکمن گفتی: پسره! معصومیت چهره‌ات هیچ‌وقت مثل این سکانس خوب مورد استفاده قرار نگرفته بود! تو سرپیکو، کنار خیابون نشسته بودی و سگ وفادارت هم کنارت بود. دیگه هیچ‌کسی رو تو این دنیا نمی‌شناختی به جز سگت! تو پدرخوانده 2 به جان کازال گفتی: تو قلب منو شکستی! تو قلب منو شکستی! مرزی بین اصولگرایی و جنایت قائل نبودی. تو بعدازظهر سگی، جان کازال کشته شده بود و تو گرفتار شده بودی. سرگردون به این طرف و اون طرف نگاه می‌کردی. هیچ روزنه امیدی نبود. تو بابی دیرفیلد به مارته کلر می‌گفتی: هیچ کس تا حالا منو اینطوری صدا نزده بود:‌یه لاک‌پشت! آروم و معقول بودی. بر خلاف همیشه. اما مثل همیشه به بهترین شکل از پسش براومده بودی. تو ... و عدالت برای همه،‌ فریاد زدی: آقايان و خانم هاي هيئت جوري. امروز هيئت منصفه اين مرد را محكوم نمي كند. چرا كه من او را محكوم مي كنم! عصیانگر بودی و نمی‌شد کاریش کرد. تو گشت‌زنی گفتی: خیلی چیزها هست که درباره من نمی‌دونی. آره! هنوز خیلی چیزها بود که درباره‌ات نمی‌دونستم. تو صورت‌زخمی گفتی: می‌خواین با من بازی کنین؟ من با شما بازی می‌کنم! هنوز هم می‌تونستی همه رو روی یه انگشتت بچرخونی. تو پدرخوانده 3 پسرت یه آهنگ قدیمی سیسیلی رو برات نواخت و تو یاد خاطراتت از آپولونیا افتادی و گریه کردی: اون شگفت‌انگیز بود. زیبا بود. من عاشقش بودم. اون‌وقت اون مرد! راهنمای آموزشی برای این که چطوری می‌شه تو کسری از ثانیه یک کاراکتر رو برای تماشاگر کاملاً همدلی‌برانگیز کرد. تو گلن‌گری گلن‌راس راستش کار خاصی نمی‌کردی. همین‌طوری راه می‌رفتی و شگفت‌انگیز بودی! تو بوی خوش زن از خیابون رد شدی و نزدیک بود ماشین بهت بزنه. تو راه کارلیتو داشتی می‌مردی و نگاه خیره‌ات ثابت شده بود روی تابلویی که روش نوشته شده بود: فرار به سوی بهشت. تابلویی که کم‌کم داشت جون می‌گرفت و به واقعیت زندگی بعد از مرگت تبدیل می‌شد. تو مخمصه، به رابرت دنیرو می‌گفتی: من نمی‌دونم چطور کار دیگه‌ای انجام بدم. یه نگاه از طرف تو کافی بود تا حرفت رو به طور کامل باور کنیم. تو دنی براسکو می‌گفتی:‌ يه آدم عاقل هميشه كار درست رو انجام مي‌ده. حتي وقتي اشتباه مي‌كنه هم كار درست رو انجام مي‌ده. اين جمله يادآور جمله معروفت تو صورت زخمي نبود؟ من هميشه راست مي‌گم. حتي وقتي دروغ مي‌گم! تو وکیل مدافع شیطان می‌گفتی: قرن بیستم متعلق به منه. و من به این فکر می‌کردم که واقعاً بخش مهمی از سینمایی که دوست دارم متعلق به خود خودته. تو افشاگر، از اون در گردون رفتی بیرون. نشون‌دهنده نهایت مقامی بودی که یه مرد می‌تونست بهش برسه. تو بی‌خوابی به هیلاری سوانک گفتی:‌ بذار بخوابم. می‌دونستیم که دیگه لااقل پیش خودت شرمنده نیستی. آخر فیلم تاجر ونیزی، وقتی دیگه نه یهودیا تو رو توی جمع خودشون راه می‌دادن و نه مسیحیا، یه نگاه به دوربین انداختی. یه نگاه حسرت‌آلود. همه چی رو از دست داده بودی. وای خدای من! این دقیقاً همون نگاهی بود که آخر فیلم بعدازظهر سگی هم انداخته بودی. توی فیلم تلویزیونی تو جک را نمی‌شناسی، اون دادگاه پوشالی رو به سخره گرفته بودی و حالا داشتی با خیال راحت دوچرخه‌سواری می‌کردی. بی قید و بند. بدون نگرانی از این که چی قراره به سرت بیاد،‌داشتی از لحظه لذت می‌بردی...
همه این سکانس‌ها و کلی سکانس محشر دیگه رو در طول زمان ازت دیدم و عشقم بهت بیشتر شد و به انتخابم بیشتر از همیشه ایمان آوردم.
3) آلفردو جیمز پاچینو! خیلی‌ها اعتقاد دارن که این روزا، روزای خوبی برای تو نیست. می‌گن دوره‌ات گذشته. می‌گن دیگه وسواس گذشته رو تو انتخاب نقش‌هات نداری و بازی تو هر فیلم ضعیفی رو قبول می‌کنی. همین 20 روز قبل برای بازی تو جک و جیل دو تا تمشک طلایی گرفتی تا کسایی که حرف‌های بالا رو می‌زدن، بگن: دیدی گفتیم؟! دو سه سال قبل وقتی برای 88 دقیقه و قتل عادلانه نامزد تمشک طلایی شدی، کلی حالم گرفته شد. یکی دو تا یادداشت هم درباره این نوشتم که نکنه خدای نکرده دوره‌ات تموم شده و جادوت دیگه اثر نداره. ولی هر چی زمان گذشت نظرم تغییر کرد. ببخشید به خاطر یادداشت‌های ساده‌انگارانه‌ای که اون موقع درباره‌ات نوشتم. مسأله اینه که حال و هوای این روزهات رو خیلی خیلی دوست دارم. حال و هوایی که تو همین عکسی که از فیلم جدیدت، STAND UP GUYS، گذاشتم کاملاً مشخصه. انگار دیگه هیچ‌چیزی برات مهم نیست به غیر از این که خودت با کارایی که می‌کنی حال کنی. گور پدر تمشک طلایی. بی‌خیال حرف منتقدا. تو که این‌قدر سرخوش باشی، ما هم سرخوش می‌شیم. خوشم میاد وقتی می‌بینیم تو فیلمی مثل جک و جیل، تا این حد آگاهانه با اسطوره خودت شوخی می‌کنی و حتی می‌بریش زیر سؤال. اون سکانسی که آدام سندلر زد جایزه اسکارت رو شکست کلی خندیدم و حال کردم. واقعیت این روزهای تو همینه: «همین الآن رو بچسب. همه مسائل دیگه به جهنم»! حتی این مسأله که زمانی جایزه اسکار عطش این رو داشت که تو یه بار لمسش کنی. دوست دارم وقتی می‌بینیم هیچی رو جدی نمی‌گیری. دوست دارم وقتی ذره‌ای به قید و بندهای بسته شده به دست و پای همه بازیگرای تثبیت شده توجه نمی‌کنی و این‌قدر راحت انتخاب‌های کاریت رو انجام می‌دی. اتفاقاً تو این سال‌ها وقتی خواستی یه نقش پلیسی رو به سبک فیلم‌های دهه هفتادت جدی بگیری، تبدیل شدی به کاریکاتوری از دوران اوجت. مثل قتل عادلانه و پسر هیچ‌کس. اما هر وقت جدی نبودی، حسابی دوستت داشتم. از سیزده یار اوشن گرفته تا فیلم درب و داغونی مثل جک و جیل. وقتی تو جک و جیل با جمله معروفت تو پدرخوانده 2 شوخی کردی، قهقهه زدم و خیالم راحت شد: پس همه این‌ها آگاهانه است! اون موقع بود که راستش یه ذره شرمنده هم شدم. اگه واقعاً عاشقت بودم، خیلی زودتر باید این رو می‌فهمیدم.
4) 72 سالگیت پیشاپیش مبارک سلطان بازی‌سازان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:6  توسط سید آریا قریشی  |